خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

ادامه داستان

خانوم ج خیلی خوشحال بود و همین طور هم آقای ح ، برای عقدشون اونها پول خرید ها رو از خانواده هاشون گرفتند ولی خرید نرفتند و فقط حلقه خریدند از تمام هزینه ها زدند و پول جمع کردند و مثل همه تو دوران نامزدی بحثها و حرفها و دعواها ادامه داشت خانواده آقای ح به خاطر اینکه پسر سومشون زودتر از دوتای دیگه اقدام به ازدواج کرده ناراضی بودند برای همین هم هیچ کاری برای عروسشون نمی کردند حتی هدیه و یا هیچ چیزی براش نمی خریدند و این موضوع اصلی بحث ها بود و عروسی هم نگرفتند و خانوم ج و آقای ح با پولهای خودشون عروسی گرفتند و برای شروع زندگی یکی از دوستان خانوادگی خانوم ج بهشون یه طبقه خونه توی تهران شاید 50 متری بود داد و البته توی یکی از مناطق قدیمی تهران و خانواده آقای ح توی هر رفت و آمد هی می گفتند اینجا بو می ده اینجا تاریکه آدم قلبش می گیره ما نمی تونیم بیایم اینجا ، اینجوری هم هی با حرفاشون نمک به زخم می پاشیدند ولی اوضاع بدنبود حد اقل از نظر عاطفی اونهاهنوز به هم عاشق و وابسته بودند با اینکه تازه درس هر دوشون تموم شده بود و هر دو بیکار بودن و فقط خانواده خانوم ج که دست خودشون هم تنگ بود بهشون کمک می کردند آقای ح به سربازی رفت و خانوم ج هم توی یکی از آزمون های تخصصی شرکت کرده بود قبول شده بود و راهی نداشت تا رفتن سر کار ….

پ ن این داستان خودم نیست من که تازه نامزد کردم بابا
پ ن 2 یادم رفت چی می خواستم بگم

یک داستان واقعی

خانوم ج با سختی و مشقت از توی یه خونواده متوسط شبانه روز درس خوند شبانه روز زحمت کشید تا اینکه یه رشته خیلی خیلی عالی توی بهترین دانشگاه تهران قبول شد ، پدرش خیلی خوشحال شد و مادرش مزد تمام خیاطی هاش رو گرفته بود ج خیلی سختی کشیده بود تمام پول هاش رو جمع می کرد دلش می خواست توی زندگی آینده اش کمبود مالی نداشته باشه پدرش معتاد بود اما مهربون و دوست داشتنی نمی دونم چرا با اسم معتاد آدم بد میاد تو ذهن همه ، اما می شه گفت این پدر یک فرشته زمینی بود خانوم ج توی دانشگاه با یه آقایی آشنا می شه که آقاهه خیلی قیافه معصوم و دلنشینی داشته با رفتاری متین و روزها ارتباط این دو هم کلاسی ادامه پیدا می کنه تا اینکه یک بار کمیته بهشون گیر می ده و می گیرشون و خانواده هاشون رو خبر می کنه البته مادر ج در خبر بوده و نمی ذاره پدرش با خبر بشه ولی به اون آقای ح می گه اگه بخوای اینجوری ادامه بدی من پدرش رو در جریان می گذارم و اون هم مخالف این گونه ارتباطاته و اینجوری می شه آقای ح تصمیم می گیره بیاد خواستگاری پدر ج مخالف صد در صد بود ولی ج فریاد می کشید ، توی روی پدر ایستاد توی روی مادر ایستاد ، ج عاشق بود عاشق هم کوره هم کر ، بلاخره اومدن و نشستند پدر ج بعد مهمونها اومد و وقتی می خواستند صحبت کنند پدر ح گفت پدر عروس خانوم حرفی ندارند و پدر ج هم گفت من چی بگم وقتی همه چیز بریده و دوخته شده است مبارک باشه ،
ادامه دارد

گزینش

نمی دونم چرا این سوال رو پرسیدند ؟ شاید خیلی مهمه ؟ شاید هم بنده خدا خانومه مانتو نداشته ؟
شاید هم
.

در هر حال اون سوال خیلی مهم این بوده که

مانتو هات رو از کجا می خری؟

 

عشق

عشق ؛ یک مزاح شش ماه یا یک ساله نیست .

 فرار از خانه ی قدیمی ، سفره قدیمی ، واژه های قدیمی ، و روابط قدیمی نیست !

 عشق محصول ترس از تنها ماندن نیست !

عشق ، فرزند اضطراب نیست !

 عشق ، آویختن بارانی به نخستین میخی که دستمان به آن می رسد هم نیست …

برای ما عشق هیچ یک از این ها نبود . اما زمان ، با اقتدار ِ خوفناک ِ خویش ، مصمم است آنها را که در وادی عشق ، زمان را انکار می کنند ، لگد مال می کند .

 عشق آنگاه که به واژه ای بر روی کارت پستال، به نامه، به آواز تبدیل شد و با بسته بندی مشابه به مشتریان تشنه عرضه شد، در هر بازاری می شود آن را خرید و به معشوق هدیه کرد و همین عشق را تحقیر کرده است. تولید انبوه مدتهاست راه را بر نامکرر بودن عشق بسته است.

عشق آرام آرام در روند تبدیل بود . تبدیل شدن به محبت؛ صمیمیت؛ مهربانی ؛ همدردی ؛ عشق در روند تبدیل شدن به چیزی جامد؛ سرد؛ کوتاه؛ محدود ؛ کهنه بود عشق در جریان تبدیل بود و هر تبدیلی عشق را باطل می کند.

عظمت و افتخار در استمرار است و دوام. عاشق شدن مسئله ای نیست. عاشق ماندن مسئله ی ماست. بقای عشق؛ نه بروز عشق. هر نوجوانی هم گرفتار هیجانات عاشقانه می شود اما آیا عاشق هم می ماند؟ عشق به اعتبار دوامش عشق است نه شدت ظهورش… .